ببار ای بارون ببار

سلام عزیزان جان !

امروز ٢ دی ماه . هنوز هم توی بوشهر بعضی جاها کولر روشنه. هنوز از کاپشن و کلاه و لباس گرم خبری نیست. هنوز بارون نیومده.

بوشهر امروز نیمه ابریه. دلمون برای یه بارون حسابی لک زده. بارونی که بباره و تمام مریضی ها رو با خودش ببره. صمیمیت ها رو بیشتر کنه.

ببار ای بارون ببار

بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

بر کوه و دشت و هامون ببار

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


به یاد مظلومیت حسین ( ع )

بعد از شما به سایه ما تیر می زدند

زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت

آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند

این مردمان غریبه نبودند ، ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند

غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار

آتش به جان کودک بی شیر می زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان

محرم نگشته تیغ به تقصیر می زدند

در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان

بر عشق ، چار مرتبه تکبیر می زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال ، بعد تو زنجیر می زدند

از حلق های تشنه صدای اذان رسید

در آن غروب تا که سرت بر سنان رسید 

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


معرفی چند کتاب

سلام دوستان. چند وقتی از عالم و بلاگنویسی دور بودم. گرفتار درس و بچه داری و ...

این چند کتاب رو تو همین چند وقت خوندم و خیلی هم لذت بردم.

١- نگاهی به تاریخ جهان در ٣ جلد. نوشته جواهر لعل نهرو.

٢- دو قرن سکوت زرینکوب.

٣- رمان بسیار زیبای (( کوری )) اثر ساراماگو. حتما باید خوند تا قدر خودمون رو بیشتر بدونیم. باز هم میگم که خوندن این کتاب رو در برنامه خودتون بگنجونید. لذتش رو خواهید برد.

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


چرا طعم خوش عید تلخ شود ؟

 سلام دوستان. عید سعید فطر مبارک. 

تعطیلات خوش گذشت ؟ جایی هم رفتید یا نه ؟

بازم خبرهای بد در خوشترین روزها. اخبار رو گوش دادین. تو این چند روز خیلی از مردم عزیز کشورمون بر اثر تصادف جان باختند.

حساب کنید همه دارن آماده میشن که برن سفر. همه خوش و خرم و مشغول آماده کردن وسایل . یکی باربند رو میبنده یکی زیرانداز رو آماده میکنه ، مادر خونه وسایل پخت و پز و لباسهای بچه هاشو کنار گذاشته که برن چند روزی از نعمتی که خداوند به بنده اش داده ، استفاده کنن. از طبیعت گرفته تا مکانهای زیارتی.

ولی بر اثر بی احتیاطی یا ... به مصیبتی بزرگ دچار میشن. تصادفات زیاد شده. ماشین روز به روز داره بیشتر میشه. هر روز داره به دارنگان گواهینامه اضافه میشه. طرف هنوز گواهینامه نگرفته و رانندگی درست و حسابی هم نکرده ، میزنه به جاده. اونم جاده های شلوغ. و بعد هم مصیبت.

امیدوارم که این خبرها رو کمتر بشنویم. یا اصلا نشنویم. حیفه . حیف این مردم و بچه های ناز که اینجوری از بین برن.

و آرزوی شفای عاجل دارم برای خونواده هایی که بر اثر تصادف بستری هستن.

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


شب قدر

این منم، بیدار، از هول گناه
مى کنم بر آسمان شب، نگاه
این منم، از راه دور افتاده اى
رایگان، عمر خود از کف داده اى
این منم، در دستِ غفلت ها اسیر
اى خداى مهربان، دستم بگیر
گرچه من پا تا به سر، آلوده ام
رُخ به درگاه تو آخر سوده ام
جانم از غم سوزد و، دارم خروش
اى خداى رازدار پرده پوش
آمدم، با چشم گریان آمدم
گر گنه کارم، پشیمان آمدم
یا رئوف و یا رحیم و یا رفیع
چهارده معصوم را آرم شفیع
ناگهان، آمد به گوش دل ندا
مژده اى از رحمت بى انتها:
«یا عِبادى، اَلَّذِینَ اَسْرَفُواْ»
از نوید رحمتم، «لا تَقْنَطُواْ»
با چنین رأفت که مى خوانى مرا
کى خداوندا، بسوزانى مرا
کى شود نومید، از رحمت «حسان»
تا که دارد چون تو ربّى مهربان

 

(چایچیان «حسان»)

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


چرا رمضان بی ربنای شجریان

سلام دوستان عزیز. طاعات و عبادات قبول. خوبید ؟ خوشید؟ ماه رمضان صفا می کنید؟

رمضان بی ربنای شجریان. امسال از ربنای استاد آواز ایران خبری نیست. البته به جای اون صدای خوش یه نوجوان داره پخش میشه. اینو گفتم برای اینکه به این صدا عادت کرده بودیم. سالهای ساله که افطار رو با این نوای دلنواز باز کرده بودیم.

حالا چرا یهو بعد از سالها باید اینطور بشه ؟ در صدای گرم شجریان هیچ شکی نیست. هنرمند بنامی که تمام دنیا صداشو تحسین میکنن. اما چرا این صدا باید از رسانه ملی حذف بشه ؟

شجریان باید احتیاط میکرد. نباید زود تصمیم میگرفت. صدای استاد رو همه دوست دارن. از چپ و راست و تمام مردم ایران زمین که سالها هنگام افطار لذت میبردن از این نوای خوش. شجریان متعلق به همه بود. ولی رفت به طرف عده ای خاص. صحبتهایی کرد که مال یه هنرمند مردمی نبود. من صدای دلنشین استاد رو از بچگی گوش میدادم. بیشتر هم توی ماشین. وقتی سوار ماشین بودیم و از روستامون برمیگشتیم خونه ، مخصوصا آخر شب و آرامش و سکوت شب ، این آلبوم مرکب خوانی و دل مجنون شجریان بود که ما رو آروم میکرد. ما بچه های کم سن و سالی که باید آهنگهای شادی رو گوش میدادیم.

من شما و همه باید احتیاط کنیم. زود تصمیم نگیریم. بخصوص کسانی که بین مردم بروبیایی دارن. امثال استاد.  اینو هم بگم که فکر نکنیم غیر از ما دیگه کسی نیست و تمام راهها رو به روی خودمون ببندیم. هستند کسانی که هنرمندند و هنوز بروز ندادن.

استاد ممکنه برای خودش دلایلی داشته باشه. و من هم کوچکتر از این هستم که بخوام انتقادی کنم. ولی سالهای دور رو که یادم میاد میگم نباید این رفتار رو میکرد و نمیبایست زود تصمیم میگرفت تا که دل مردمی رو برنجونه.

والسلام.

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


از حرف تا عمل ( به یاد دوست عزیزم مرحوم عبدارضا تارات )

سلام عزیزان گرانقدر.

شب آرزوهاتان مبارک.

یه رفیقی دارم که چندین سال از خودم بزرگتره. زمان جنگ تو جبهه حضور داشته.

هر وقت دور هم میشینیم حتما یه سر هم به خاطرات زمان جنگ می زنیم. برامون تعریف میکنه از خودش و دوستان جون جونیش که بعضی از اونا شهید شدن.

خیلی گرم برامون تعریف می کنه که چه رفقایی برای هم بودیم. چه دورانی و چه خوشیها و ناراحتی ها که با هم نبودیم.

یه بار ازش سوال کردم که سری هم به گلزار شهدا میزنه یا نه ؟ میره سر قبر رفقاش یا نه ؟

میگفت که اوائل زیاد میرفته ولی تو این چند سال اخیر ، گرفتاری زندگی و بچه داری و ... نمیزاره برم . اصلا فراموش کرده بود که یه روز هم رفقایی داشته . بهم بر میخورد. میگفتم شما که این همه از رفاقتتون حرف میزنید نباید این همه سال ببگذره  و نرید گلزار شهدا.

تا اینکه دوست عزیزم عبدالرضای مهربون از میان ما رفت. تا یک ماه اول مرتب سر میزدم. اشک میریختم که جوان به این رعنایی دیگه پیش ما نیست. ولی الآن خیلی وقته که نرفتم سر مزارش.

یاد حرف خودم افتادم که به اون رفیقم میگفتم.

تازه خیلی هم از اون حرفم نگذشته. خجالت میکشم.

زندگی چنان درگیرمون میکنه که خیلی چیزها رو فراموش میکنیم.

زندگی همین لحظه هست. تجربه اینو میگه. ثابت کرده. همین الآن وقت محبت و احترامه. همین آلآن باید دوستیهامون رو قدر بدونیم. پدر و مادر رو روی سر نگه داریم. به اقوام سر بزنیم. نذاریم برای لحظه مرگ و بیمارستان و گرفتاری.

عبدالرضا شرمنده ام. شرمنده اون همه محبتهایی که برای من قائل بودی. خدا گواهه که هیچ وقت فراموشت نمیکنم. هنوز هم جشنهای نیمه شعبان احساست میکنم. هنوز هم اردوهامون کنارمون هستی.

خدایا ما چه هستیم ؟ زندگی یعنی چه ؟ چه از زندگی میدونیم ؟

خدایای دوست داشتنی. مصیبتی که برای مخلوقت هم وجود داره ، قشنگه. هیچ جای کارت نقص نداره. هیچ جا.دلم پر  از درده خدای با محبت.

به کی باید بگم که دردمو بدونه. مگه کسی هم غیر از تو هست که واقعیت رو بهت نشون بده؟

من اینو ننوشتم که وبلاگم رو به روز کرده باشم. این درد خودمه.

عبدارضاها کجایند ای خدا ؟ شهدای رفیق من کجانیند؟  آرامش اونا با آرامش ما قابل قیاسه؟ چنان درگیر ننگ و ریا و دورویی شدیم که اصلا نمیدونیم آرامش چیه.

آزادی و آزادگی به بنده ات دادی. ولی چنان قفسی برای خودمون درست کردیم که اگه یه روز هم از این قفس بیایم بیرون انگار چیزی رو گم کردیم. چون عادت کردیم به چیزی غیر از حق.

عبدارضای عزیز . خوشا بحالت. البته درد فراق سخته. ولی خوشا بحالت. پاک بودی. پاک هم رفتی. اب جان تو را گرفت. امیدوارم که پیش خدا هم شرمنده نباشی. نه فقط شما. حتی شهدا و من.

بازشگ همه به سوی اوست.

چرا باور نمیکینیم که بازگشت ما به سوی اوست ؟ 

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


باز هم خبر خوش ازدواج

ایام به کام.

الآن یکی از دوستانم بهم زنگ زد که امشب داره عقد میکنه. از خوشحالی منفجر شدم. شکر خدا توی این چند ماه بچه های کانون یکی یکی سنت پیغمبر رو اجرا کردن. خیلی خوشحالم از اینکه رفقای دوران مجردیم که همیشه با هم بودیم ، الآن هم متاهلی و تقریبا هرماه دور هم جمع میشیم. شاید هم بعلت کمبود جا!!! ، دیگه در فضای باز مثل لب ساحل یا یه سالن کنفرانس!!!!! دور هم جمع بشیم.

حالا هم که شکر خدا  یکی دیگه هم بهمون اضافه شده. خبر خوبی بود و آرزوی یه زندگی شیرین و سعادتمند براشون دارم.

اسمشو نمیگم فعلا. تا بعد.

امیدوارم مجردهای کانون هم که کم نیستن ، همین که به سن ازدواج رسیدن این سنت رو اجرا کنن و ما هم توی عروسیشون خدمت کنیم.

تشویق پیوند آسمانیت مبارک رفیق شفیق تشویق 

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


← صفحه بعد