خاطره ای از روز رحلت امام(ره)
سالی که امام فوت شدند ، من به اتفاق خانواده تهران بودیم. بخاطر اینکه مادرم مریض بود و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری لدا پدرم ما رو هم به تهران برد و چند روزی منزل یکی از اقوام در محله خاطرات بچگیهام دولت آباد تهران. اون موقع کلاس چهارم دبستان بودم و سن و سالی هم نداشتیم. هنگامی که تلویزیون خبر رحلت امام رو پخش کردند رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. همه گریان و ناراحت و ما هم مات و مبهوت نظاره گر این صحنه ها بودیم.
یادمه که همان موقعی که این خبر اعلام شد، همه همسایه ها در همان محله دولت آباد در خانه یکی از اونها جمع شدند و عزاداری می کردند. ما بچه ها هم که شرایط رو اینجوری می دیدیم فرصت رو از دست ندادیم و هیاتی برای خودمون درست کردیم. من و بچه های صاحبخونه و هم سن و سالهامون در اون محله جمع شدیم و برای خودمون پرچم سیاهی تدارک دیدیم و همچنین طبلی رو هم درست کردیم و هرشب با همون بچه ها که تعدادمون بین ١٠ تا ١۵ نفر دختر و پسر بودیم ، توی کوچه ها راه می افتادیم و شعرها و نوحه هایی که بلد بودیم رو می خوندیم و سینه می زدیم. سرو صدای زیادی تو کوچه راه انداخته بودیم و الحق و والانصاف همه همسایه ها هم از ما خوششون اومده بود و کمکمون میکردن. تا چندین شب کارمون همین بود.
١٩ سال از اون موقع گذشته و همه اون بچه ها ، الآن پدر و مادران این دوران هستند. خیلی دلم برا اون لحظه ها تنگ شده. خبری از اون دوستان ندارم و نمیدونم آیا اون موقع رو یادشون هست یا نه.
محبتهای آقای قربانی ، همون صاحبخونه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. خاطرات با بچه های اون محل رو هیچ وقت از یاد نخواهم برد. روزهای خوبی که دیگه فکر نکنم تکرار بشه. چندین ساله که تو اون محله نرفتم. برای همه اونا آرزوی موفیت می کنم و میگم که:
محله دولت آباد تهران ، خیلی دلم برات تنگ شده
نظرات ()
