به بهانه روز مادر

خاطره ای رو که نقل میکنم مربوط به سال ٨٣ می باشد.

ماه مبارک رمضان رو به اتمام بود و تا روز عید سعید فطر چیزی باقی نمونده بود. با بچه ها نشستیم  تو مسجد دور هم که برا عیدمون برنامه ریزی کنیم . برای یه تفریح توپ . هر کدوم از بچه ها یه پیشنهادی دادند. در همین اوضاع  و احوال یکی گفت که بریم خانه سالمندان. همه ساکت شدیم و به فکر فرو رفتیم. دیدیم بد هم نمیگه . خلاصه با سه تا از دوستان همان شب رفتیم خانه سالمندان برای صحبت با مسئولین و اینکه چطور میتونیم از آنجا بازدید کنیم.

بعد از هماهنگی با مدیران خانه سالمندان ، قرار بر این شد که مقداری وسایل خوراکی هم تهیه کنیم و بریم. روز عید سعید فطر فرا رسید و اکثر بچه ها آمادگی خودشونو اعلام کردن. چند تا ماشین شدیم و رفتیم.

وقتی وارد آنجا شدیم پدر و مادرانی رو دیدیم که از دیدن محیط زندگی اونا اشک از دیدگان همه ماسرازیر شد. خیلی هاشون بخدا سالم و سرحال بودن و نمیدونم چرا اونا رو اونجا آورده بودن. از سالن بازدیدی کردیم و نتونستیم تا آخر سالن بریم. طاقتشو نداشتیم. اومدیم تو حیاط. یه پیرمرد نشسته بود روی صندلی . شروع به خوندن کرد و بچه ها هم باهاش دست می زدن.

یه قسمتی از حیاط هم یه مادر بسیار بسیار مودب و خوش صحبت نشسته بود. رفتم پیش اون. گفتم مادر شما با اون شیرین زبونی و این که هیچ مشکلی هم ندارید اینجا چرا؟ گفت بچه هام ولم کردن و رفتن تهران. منم نخواستم اذیتشون کنم و گفتم که راحت باشن. آخه یه کم انگار وجود من براشون سخت بود. بعد از صحبتهای اون مادر  ِ دلم گرفت. نه، دل همه بچه ها گرفت.

اصلا دوست نداشتم که بریم. خیلی دلم می خواست که اون مادر نصیحتمون کنه و بیشتر از صحبتهای اون بهره ببریم . ولی خیلی از دوستان با دیدن اون صحنه ها دیگه بیشتر نمیتونستن اونجا بمونن. خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون . دلمون سوخت. برا خودمون. خودمون که قدر مادرامونو نمیدونیم و فقط به خودمون فکر می کنیم.

رفتیم لب دریا. نگاهی به دریا انداختم. آخه می گن نگاه کردن به دریا و پدر و مادر و قرآن عبادته . دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم و بگم خدایا چرا بی محبتی؟ چرا این همه ظلم؟ وقت مرگ مادر  گریه کردن چه فایده ؟ بخدا هنوز هم دیر نشده. یه لبخند برا مادر  یعنی . . .

مادر روزت مبارک . هر چند همه روزها متعلق به توست. 

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :