زیبایی

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم .
دردی سنگین که مرا عذاب می دهد .
صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که
من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت .
در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی اما دردی که همسایه ات را می آزارد ،
مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای.
نویسنده : مبصر ; ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :
نظرات ()
