دوشنبه 21 مرداد

رفتم یه دوش گرفتم و استراحتی کردم. ساعت ١٨ به همراه برادرم اومدیم به سمت شهر. سه راه باغ زهرا ٣ تا گرده ( یه نون محلیه و خیلی هم خوشمزه) گرفتم و خوردیم. به محمدعلی زنگ زدم تا بیاد و اسامی رو وارد رایانه کنیم. بعد از اتمام رفتیم مغازه پدرام و بادکنکها رو گرفتیم.

۴ بسته بادکنک ١٠٠ تایی که هنوز برای جشن خیلی کمه. نمازمونو خوندیم و یه مقدار کمکهای مردمی هم جمع آوری شد. چند تا از لیستها رو تحویل امیرنظامی دادم برای تایپ. وسایل جشن رو آماده کردیم که کم کم بریم خیابونو تزیین کنیم.

مجتبی اومد و گفت که کارتها هم آماده است. کارتهایی شماره دار برای زدن روی لباس در شب جشن.

یه گروه از بچه ها هم رفتن و بادکنکها رو باد کردن. خیلی صحنه قشنگیه باد کردن بادکنک. بزرگ و کوچیک هم نمیشناسه. همه میان. بعد هم براشون بستنی گرفتیم که دلشونو خنک کنیم.

ایمان بهم زنگ زد که پیتزا بیارم؟ گفتم آره بابا چرا نیاری. شام هم دعوت ایمان بودیم. گرفتیم خوابیدیم . تا روز بعد.

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : شام ، مغازه