سه شنبه 22 مرداد
ویژه جشن نیمه شعبان
ساعت ١۵ رضا زنگ زد و گفت که قراره بچه ها بیان مسجد و بادکنکها رو باد کنند. زنگ زدم به محمد علی ولی هنوز خواب بود. ساعت ١٧ بیدار شده بود. به توانا هم زنگ زدیم که بریم برای خرید بادکنک. رفتیم مغازه خیابون فرودگاه کوچه حاج نجف. قیمتها رو که پرسیدیم دیدیم به درد ما نمیخوره آخه خیلی گرون بود. رفتیم شهر و زولبیا و بامیه رو سفارش دادیم. ۵٠٠ تا بادکنک معمولی و ٨٠ تا بادکنک ماری !!! خریدیم.
رفتیم طرف شهر کتاب. به تازگی افتتاح شده بود و من که خیلی ذوق زده و هیجان زده و بهتر بگم لذت بردم. عشقم کتابه. یه دوری زدیم و گذاشتم تا بعدها سرم خلوت بشه و برم بازدید. رفتیم پیش محمود مسیگر و سه تا بستنی گرفتیم و خوردیم. اومدیم مسجد. بعد از دعای توسل و خوردن چند لیوان چای!! بچه ها ٢ گروه شدند. عده ای برای باد کردن بادکنک و عده ای هم برای تزیین خیابون.
از کنار عکسباران شروع کردیم و اومدیم جلو. بچه ها یکی یکی جمع شدند. آقای شهسوار هم مثل همیشه پرحرارت. با خودش آب و پله آورده بود. دمش گرم.
آقای سلیمانی هم اومد. زنگ زدم به دیوجی برای داربست. اومد و مشورتی صورت گرفت.اکثر بچه ها بودن. توانا راهب صابردشتی پورمحمد مسیگر بیخوف آسایش باشیوش خالق پناه زنگویی نظامی طوافی محسن حسین زاده دوانی قاسم پیکر و ....
تمام که شدیم وسایل رو گذاشتیم خونه شهسوار. هرکس رفت خونه خودش در جوار خانواده. ما هم رفتیم برای استراحت.
ایمان زنگ زد و گفت که آش بیارم برای شام؟ گفتم بابا چرا که نه !! شام هم دعوت ایمان بودیم مثل شب قبل. علی هم اومد. ایمان و ابولفضل رفتند. میخواستن صبح زود برن اصفهون. گفتم گز هم برامون بیارن. علی هم رفت. من موندم و محمد علی تا صبح. آماده شدیم بیایم سر کار. دیدیم یکی از ریسه های پرچم پاره شده. کاری از دستمون ساخته نبود. آخی گفتیم و ......
نظرات ()
