عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی ، گرم عیش و نوش می دیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، و گرنه من بجای او چو بودم:

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد