زیباتربن منحنی جهان لبخند فرزند به مادر است که بی صدا می گوید دوستت دارم.

صبح دل انگیز دومین روز زمستانی شما بخیر. دیشب طی یه اتفاق ، زحمات چندین و چند ساله مادرم اومد تو ذهنم. این مادر چه فرشته ایه.

لباسشویی رو روشن کردم و آماده شستن لباس. برای اولین بار بود که می خواستم لباس بشورم. اونم با تکنولوژی روز که فقط باید نظاره گر ماشین لباسشویی باشی تا خودش بشوره و خشک کنه و تحویلت بده.

با این وجود باز هم حوصله ام سر رفته بود و هی میگفتم کی تمام میشه. دیر شد. مردم. کاش نمی شستم و .......

همینجا بود که خداوکیلی تمام وجود مادرم رو حس کردم. اون موقع که از لباسشویی خبری نبود. مادر بود که با دست لباسها رو میشت. مادر بود که لباسها رو هوا میداد. مادر بود که با پای درد می نشست و لباسها رو چنگ میزد. مادر بود که هر روز با سبدی از لباس مواجه بود و هیچوقت ناراحت نمیشد و ....

 و دیگر هیچ. هیچی ندارم بگم. خجالت میکشم. هنوز هم همون بچه ام. هنوز هم نق نق و ایراد. هنوز هم بی توجه به این همه شکیبایی مادر. و مادر همان مادر. بدون هیچ تغییری. هنوز صبور و سخت کوش و همدم فرزند.