بیگانه

صفارزاده

 شبی که تلویزیون اعلام کرد خانم صفارزاده هنرمند خوب کشورمان به دیار باقی شتافتند ، هیچ شناختی از ایشون نداشتم. و به یاد هم نداشتم که کتابی از ایشون رو خونده باشم.

دیشب کتابخانه ام رو نگاهی می کردم. غافل از اینکه از مرحومه هم کتابی داشتم و نمی دونستم. شعر امروزم رو از مرحومه صفارزاده انتخاب کردم. شعر رو حتما بخونید. لذت خواهید برد.

 

من آتشگاه احساسم

تو را ای توده ی برف ریا در خود نمیگیرم

چه میترسم که خاموشم کنی         از یاد انسانها

من آن انسان تنهایم که می فهمم            غم و حرمان تنها را

سکوت صبرداران و خروش خشم داران را

ولی هرگز تو را ای کودک نادان شادی ها نمی فهمم

مرا لبخند تلخ مرد خودسازی

که با اندیشه و بازو گشاید راه فردا

بود زیباتر از رخساره ی رنگین ثروت ها 

 بود برتر    از آن گنجی که ارث رفتگان توست

و تو چون اژدها روز و شبش        پیوسته می پایی

رهایم تا زبند کام    و از زنجیرهای زنگ دار نام

نیازم پیش تن ها نیست

خدا و شعر

اینهایند پیوندان جاویدم

تو همرنگ من آزاده هرگز نیستی ای مرد

روان شو سوی آن قومی

که سنگینند از سنگ جواهرها

که رنگینند از رنگ دورویی ها

که خاموشند از غوغای انسانها

برو کورانه دست همسری برگیر

تا پا جای کهنه ی اجداد بگذاری.

* روحش شاد *

  
نویسنده : مبصر ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :