محمد (ص) می آید .

محمد (ص) در ماه «ربیع» می آید. و همراه با خود، ربیع قلوب و بهار جان ها و طراوت ایمان را به همراه می آورد .

محمد (ص) می آید .

از نسل ابراهیم بت شکن، از سلاله پاکان، از دامن «آمنه» عفیف ، از مکه معظمه ، از خانه خدا ... .

 و این «صبح صادق» رسیدن «روز» را نوید می دهد،  پس از قرن ها قساوت و سال ها سفاهت . و با این «میلاد» لرزه و شکاف ، در کاخ «کسری» می افتد ، به نشانه این که از این پس «کعبه» کوی عشق است ،


می آید ...

تبر ابراهیم بر دوش ،

عصای موسی ، در دست ،

قلب مسیح در سینه ،

عزم نوح ، در اراده ،

صبر ایوب ، در دل ،

زیبایی یوسف ، در رخسار،

حکمت لقمان ، بر زبان ،

حکومت داود و سلیمان ، در سایه قرآن ...

می آید ...

با «فرقان» ، با «آیات»، با «بینات»، با «نور»، با «ذکر» با «کتاب»، با «هدایت»، با «قرآن» ، با «بشارت» ، با «انذار» ، با «وعد» ، با «وعید» ، ... .

می آید ...

تا دشمنی ها را به دوستی تبدیل کند ،

تا دل ها را به هم نزدیک سازد ،

تا از «دیو» فرشته بسازد ،

و از بیگانه ، دوست ،

محمد (ص) می آید ، ...

محمد (ص) از بطن تاریخ و عمق زمان ، در «هفدهم ربیع» می آید .

با اخلاقی جذب کننده و برگیرنده

با رفتاری سرشار از تواضع و فروتنی

با نگاهی لبریز از شرم و عفاف ،

با بیانی گرم و گیرا

با قلبی نورانی که چشمه زلال «معرفت» است ،

با دستی که دوست نواز  است ،

با چهره ای به خندانی صبح و درخشش خورشید و زیبایی ماه و عصمت عشق .

ماه «ربیع الاول» است ... بهار نخستین ، و طلوعی نوین .


می آید ...

از دیار یار، و کوی وحی می آید ، از سوی خدا می آید ، با دروازه هایی از علم و عرفان ، و مرجان هایی از آیه و سنت .

می آید ...

و با آمدنش برای ملت ها حیات می آورد ، و برای مشتاقان ، ارمغانی از معنویت و اخلاق .

آری ... می آید ، می آید ، محمد ( ص ) می آید ،

تا غنچه های خنده بروید

تا ...

 

خواهم که شوم معتکف کوی محمد          بر دیده نهم تربت خوش بوی محمد
ای اهل نظر کن نظر از روی حقیقت            تا آنکه به بینی همه جا روی محمد
در دیر و حرم رفتم و دیدم که به صد ناز           در گوش رسد بانگ هیاهوی محمد
افتاد گذارم ز قضا سوی گلستان              دیدم که زهر طرف رسد بوی محمد
دل برده ز کف و ز سر مردان خدا هوش               مستانه صف نرگس جادوی محمد
در عالم توحید به تحقیق ندیدم مردی           به یدو خلق خوش و خوی محمد
دل گشته ز شوق رخ آن شمع دل افروز              آشفته تر از طرة گیسوی محمد


ای جلوه رخت زده آتش به جان گل
نامت محمد است و نشانت، نشان گل
میلاد باشکوه تو ای باغبان نور
همزاد نغمه‌خوانی بلبل زمان گل
قرآن تویی چو خیره نظر می‌کنم به نور
گل می‌کند دوباره نگاهم میان گل