چهارشنبه 23 مرداد
ویژه جشن نیمه شعبان

داشت خوابم می برد که موبایلم زنگ خورد. حامد بود. پوسترها رو آورده بود. اومد پیشم نشست تا حدود ساعت ١٧. از همه جا و همه چیز گفتیم. کنار حامد نشستن و گپ زدن با وی خیلی دلنشینه. حامد خداحافظی کرد و رفت. مسیگر و توانا اومدن که برن برای شکر. رفتن ولی گفتن برید و فردا صبح بیاین.
یه دوش گرفتم و با توانا رفتیم برای نشریه. ریسه پرچم هم گرفتیم. دو تا بستنی هم گرفتیم. سوپرمارکته تازه افتتاح شده بود. شیرینی هم می داد. تبریکی گفتیم و اومدیم بیرون. رفتیم خونه صابر و سی دی ها رو برداشتیم. بنر و بقیه وسایل رو تو مسجد برداشتیم برای داربست. رفتیم طبقه بالا و بادکنکها رو یه چکی کردیم. بعد از نماز یه مقدار هم کمکهای مردمی جمع آوری شد.
دیوجی زنگ زد و گفت که امشب نمیتونم داربست رو ببندم. افتاد برای فردا صبح. بچه ها جمع و جور شدن و رفتیم برای تزیین خیابون. من هم شام دعوت بودم. بعد از اتمام کارها برای بچه ها ساندویچ گرفتیم و نوش جان کردن. ایمان هم نصف شبی زنگ زد و گفت تمام اصفهون رو گشتم و گز گیرم نیومده!!!! ( مثل این می مونه که یکی بیاد بوشهر بگه هر چه گشتم دریا رو پیدا نکردم!!!!) مثال رو حال میکنید.
امید قاسمپور هم زنگ زد و گفت دارم میرم مشهد. التماس دعایی کردیم و کمک خودشو هم داده بو د بچه ها که تحویل من بدن.
هر کس رفت خونش. ناطری هم با من اومد. خسته بودم و چندین بار آخ و داد کشیدم که علی گفت چته؟ مشکل داری؟ گفتم نه خسته ام. باکیم نیست. محمد علی هم اومد. برنامه های فردا رو تنظیم کردیم و گرفتیم خوابیدیم.
نظرات ()
